قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

136

تاريخ الفي ( فارسى )

آيتى را در زمان رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، مىخوانديم كه : الشيخ و الشيخة اذا زانيا فارجموهما نكالا من اللّه ، و ليكن امروز تلاوت اين آيه منسوخ گشته و حكمش باقيست . بر ارباب عقول ، بطلان اين كلام محتاج به دليل نيست ؛ چه ، حاشا كه امير المؤمنين عمر چيزى را كه كلام خدا مىدانسته باشد به جهت همزبانى [ با ] خلق آن را در قرآن ننويسد . ديگر هرگاه اين منسوخ التلاوه باشد ، چه گنجايش آن داشته كه امير المؤمنين عمر داخل قرآن سازد و سخنى كه در آن روى نمايد ؟ و روايتى آنكه « گفت : واقعهء خود را به اسماء بنت عميس عرض كردم . تعبير كرد كه ترا مردى از عجم به قتل آورد . » « 1 » آورده‌اند كه چون از مكّه مراجعت نمود ، روزى در بازار مدينه تكيه بر عبد اللّه [ بن ] زبير داشت . غلام مجوسى و به روايتى نصرانى « 2 » - كه مملوك مغيرة بن شعبه بود - ابو لؤلؤ كنيت ، فيروزنام ، به نزد وى رفت و گفت : يا امير المؤمنين ، خواجهء من مغيره مقاطعهء من هرروز دو درم - و به روايتى چهار درم كه ماهى صد و بيست درم باشد و روايتى آنكه ماهى صد درم باشد - مىطلبد و من از اداى اين جزيه عاجزم . توقّع من از كمال عدالت تو اين است كه وى را فرمايى كه چيزى از من تنقيص نمايد و اثر مرحمت امير المؤمنين شامل حال شده باشد . عمر پرسيد كه : چه حرفه‌اى مىدانى ؟ گفت : نجّارى ، حدّادى و نقاشى . جناب خلافت‌مآب گفت : با وجود اين حرفه [ هاى ] متعدّده حرف تنقيص از جزيهء مذكوره بر زبان مىآرى ؟ مقاطعهء تو در جنب اين صنايع در غايت انصاف واقع شده . و روايتى آنكه ، گفت : من آسيا نيكو مىسازم . و از حرف ديگر ساكت شد . عمر فرمود : اين صنعت را اين جزيه خفيف است . فيروز باطل را اين سخن حق ثقيل آمد و باز از امير المؤمنين عمر تنگ سينه گرديد . بعد از آن عمر خطّاب گفت : به من رسيده كه گفته‌اى كه آسيايى توانم ساخت كه به باد داير گردد . خواهم كه آنچه دعوى كرده‌اى از قوّه به فعل آورى تا اهالى مدينه از آن عمرى محفوظ گردند . فيروز جواب داد كه : چنان كنم و براى تو آسيائى سازم كه تا آسياخانهء فلك گردان باشد [ بگردد ] و به مشرق و مغرب ذكر آن در السنه و افواه سائر بود . « 3 »

--> ( 1 ) . نويرى روايتى ديگر از قول كعب الأحبار نقل مىكند مبنى بر اين‌كه عمر پس از سه روز ديگر خواهد مرد ؛ - نهاية الأرب ، ج 4 ، ص 313 . نيز مقايسه كنيد با : الكامل ، ج 3 ، ص 82 ؛ حبيب السير ، ج 1 ، 489 . ( 2 ) . منظور از غلام مجوسى و يا نصرانى ، فيروز از اهالى نهاوند بود كه روميان او را به اسيرى گرفته بودند و مسلمانان وى را از روميان به اسارت گرفتند . مشهور است كه چون اسيران نهاوند را به مدينه آوردند فيروز به هركودكى كه مىرسيد دست بر سرش مىكشيد و مىگريست و مىگفت : « عمر جگرم را خورد . » ( 3 ) . مقدسى داستانى ديگر دربارهء عداوت و كينهء ابو لؤلؤ نسبت به عمر مىنويسد ؛ - آفرينش و تاريخ ، ج 5 ، ص 199 ،